از یادم ببر، زمستان هفتاد برفی که در پناه چشمانت از سرما سوختم را.از یادم ببر، بهار بدروزانی که در جهنم تقدیرت به گریه نشستم را. از یادم ببر، آخرین آغوشی که در تصورش جا نشدم را. از یادم ببر، خواب ندیدنهایت را در تمام شبهای پهلو به پهلو به خود پیچیدن را. تا من از یاد ببرم، دستم را به سویت و چشمم را به دستت و دلم را به دلت بستن را در سالی که قرار بود سیل نیاید به دلم و سنگ نبارد به پایم و زخم نبیند دست بی نمکم اما.... من نخستین قربانی نوروز همان سال نمکخیزم سودا...
برچسب:
نویسنده: نیکی رستمیان
تاريخ: جمعه
9 دی
1401 ساعت: 17:09